علی شد…
محاسن او سفید نبود
او راحت بود…اما سرش شلوغ بود، چون او میجنگید دیگر وقت نداشت.
بعدها بزرگتر هم شد، اما نرفت…
محاسن او سفید شد.
************
بعد نوبت اکبر بود.
او بود…از اول بود.
اما محاسن نداشت، از اول…
او هم اصلا وقت نداشت،چون میخواست جاهای دیگر را بسازد،دوبی، کانادا،ماداگاسکار…
باغ هم داشت،… بیل میزد.
او هم بزرگتر شد…
اما نرفت
محاسن هم اما باز نداشت.
************
بعد…
محمد آمد.
او هم [...]
Archive for the ‘خط اول...’ Category
هل من ناصر ینصرنی…
ارسالشده در حرف حساب, خط اول..., قصه ما, مام میهن در فوریه 27, 2009 | بیان دیدگاه »
خط اول…
ارسالشده در خط اول... در مارس 9, 2008 | بیان دیدگاه »
به نام دوست…
اینکه چرا می خوام بنویسم قصـۀ درازی داره.
شاید این تنها راهی هست که آدم بتونه حداقل خودشو خالی کنه. یا بهتر بگم, درد دل…
اما اون چیه که گفتنش رو با مصدر بایستن بایستی صرف کرد؟ شک ندارم که هر کدوم از شما نظر متفاوتی دارین.
اما در یک مورد شاید متفق النظر باشیم و اون [...]