Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اقتصاد مال کیه؟…

 

گاهی‌ یه سری کلمات قصار به یادم میافته که هم خنده‌ام میگیره و هم گریم…

کلماتی‌ که گاهی‌ سرنوشت ساز بود اند و زندگی‌ مملکتی یا ملتی‌ را رقم زده اند

دیروز پریروزا که داشتم توی شهر برای خودم میگشتم و مثل همیشه در حال مقایسهٔ وضعیت اینجا با اونجا بودم یهو یاد این کلمهٔ الهی وحدانی افتادم که یه عمر خون مردم به وسیلهٔ این و امثال این جملات رفت توو شیشه و هنوز هم که هنوزه بیرون نیومده.

(( اقتصاد مال خر ه ))

این جمله‌ای بود که یادم افتاد. از حرص نمیدنستم چیکار کنم چون ۳۰ ساله که این قانون بر نظام اقتصادی ما حاکم هست و کسانی‌ که اقتصاد  ما رو سوار شدن کسانی‌ هستن که خوب میدونن چطوری می‌تونن از سرمایه‌ها و ذخایر این مرز و بوم مجاز یا غیر مجاز استفاده کنن و به ریش من و تو و جد و آباد مون بخندن.مملکتی که هر وجب از خاکش طلا هست اما حیف که دست مردمش از این طلا کوتاه. سرزمینی که از لحاظ ژئو پولیتیک و استرتیژیک تو بهترین شرایط موجود در منطقه هست. کشوری که مردمش چه از لحاظ استعداد و توانایی‌ شخصی‌ و چه از لحاظ پتانسیل فرهنگی‌ و اجتماعی استحقاق این رو داشته و داره که خودش رو از لحاظه اقتصادی و شرایط زندگی‌ بالا بکشه.

همین فلسفه باعث شده که الان ۳۰ ساله آزگار هست که با تمام جون کندن ها، نه تنها از نظر وجهٔه بین المللی چیزی به دست نیاوردیم بلکه اون چیز‌هایی‌ رو هم که داشتیم و بهشون میبالیدیم داریم از دست میدیم یا اینکه دادیم و خبر نداریم….

نمونه:

نفت که تموم داره می‌شه.اگر هم نشه بالاخره به دلیل فشار جامعه جهانی‌ یه خاکی تو سرش می‌شه

 فرش که اول و آخرشو از ایران میدونستن.همین الان کلی‌ رقیب براش علم شده

 زعفرون که مال خراسون بود یه زمانی‌، خدا میدونه عاقبتش چی‌ می‌شه

حالا بماند که تولید ناخالص ملی‌ و کوفت و زهرمار این مملکت…

حالا بماند که صنعت توریسم این مملکت اصلا خجالت میکشه خودشو صنعت بنامه و بیاد توی آمار خودشو نشون بده…که انگار اصلا وجود نداره.آقایون دلشون خوشه که سالی‌ کلا ۵۰ یا ۱۰۰ هزار نفر  (اصلا بگو یه ملیون) مسافر خارجی‌ میاد که اگه درست حساب بشه نصفش ایرانی‌‌های خارج از کشور هستن یه قسمت بزرگی‌ هم تجار و سفیر و وزیر و اینا… یه درصد کمی‌ هم واقعا توریست هستن

حالا بماند که با این بحران انرژی هنوز توی دانشگاه هاش رشته‌ای به این نام وجود چی‌؟… نداره.در حالی‌ که به دلیل شرایط بسیار عالی‌ آب و هوایی‌  و اقلیمی در ایران از تمام انواع انرژی ‌های نو چه باد چه انرژی خورشیدی و چه حرارت زمین به بهترین وجه ممکن می‌شه استفاده کرد.

حالا بماند که ما یکی‌ از بزرگترین تولیدکنندگان برق منطقه هستیم و با کلی‌ زخایر گاز و نفت و منابع تجدید شوندهٔ دیگه مثل باد و آب و نور خورشید و حتی انرژی‌های دیگه که می‌تونیم به کمک اونها کاملا از نظر تامین نیاز‌ها مون از نفت بی‌ نیاز بشیم و از این طلا سیاه برای مصارف بهتر و واجب تری استفاده کنیم.در حالی‌ که مردم مون با این همه نعمت ساعتها خاموشی رو تحمل می‌کنن و زندگیشون دوباره فلج می‌شه انگار که باز داریم برمیگردیم به روز‌های مصیبت بار زمان جنگ که به دلیل بی‌ لیاقتی مسولان وقت هر لحظهٔ فلاکت بارش توی ذهن هر ایرانی‌ تا ابد حک شده و هرگز هم نباید فراموش بشه

حالا بماند که صنعت نساجی با همهٔ قدمتش دیگه از نظر کارشناس‌ها منقرض شده به حساب میاد. و حتی برای یه وجب کفن میراث گورمون هم وابسته هستیم به اکبر و اصغر.وای به روزی که اونا هم دست رد به سینمون بزنن.

حالا بگذریم که با نفت بشکه‌ای خدا دلار هم هنوز نه کسری بودجهٔ مملکت تکمیل شده نه جیب آقایون پر.

حالا بگذریم که صنعت دام و طیور یه کشور ۷۰ و خورده‌ای میلیونی ورشکسته هست و همه با زیر ظرفیت و بدهکاری کار می‌کنن،در حالی‌ که برای پر کردن شکم مردم باید از فرانسه گوشت یخزدهٔ تاریخ گذشته وارد بشه.

حالا بگذریم که دولت با این همه دبدبه و کبکبه صاحب شرکت‌هایی‌ هست که می‌‌بایستی در خدمت مردم باشن اما به دلیل بی‌ لیاقتی همه ورشکسته و آمادهٔ خصوصی سازی به امر حضرت والا هستن.

حالا بگذریم که سازماندهی تجارت و امر صادرات و واردات هنوز  در انحصار هست و هیچ بدبختی بدون رشا و ارتشا توان باقی‌ موندن توی گردونهٔ تجارت رو نداره.

حالا بگذریم که تو زمانی‌ که من و تو به خاطره جنگ زجر کشیدیم و خون جگر خوردیم پولی رو که می‌‌بایستی هزینهٔ  رفاه ملت میشد صرف تفنگ بازی و مطالعه های هسته‌ای و این بازی‌ها شد.من مخالف داشتن چنین قدرتی‌ نیستم اما …یه چیزیی‌ هست که اسمش ارجحیت هست.

باز یاد کلمهٔ گوهر بار عرضه میفتم. اگه بود که ایراد نداشت اما با ۲۵ میلیون دلاری که روس‌های مادر…  هر ماه می تیغن هنوز بعد خدا سال نه تنها این نیروگاه که دیگه حال همه از شنیدن اسمش هم بد می‌شه راه اندازی نشده، بلکه حتی یه متر سیم هم به آقایون تحویل داده نشده،و متاسفم که بگم  کارشناس‌هاشون به خاطر حضور توی ایران حق توحش میگیرن.چیزی که به خاطرش اگه یادتون باشه ۳۰ ساله پیش انقلابی‌ در گرفت.

حالا بگذریم که به دلیل سو مدیریتی در ارگانهی دولتی سالانه میلیارد‌ها در اجرای پرژه‌های ملی‌ از جیب این مردم به باد فنا سپرده می‌شه و البته به جیب تعدادی کفتار صفت وطن فروش.

حالا بگذریم که تنها کشوری هستیم که در لیست دارایی‌ها و پشتوانهٔ ارزی هیچ اسمی از نیروی انسانی‌ متخصص دیده نمی‌شه چون اصلا ارزشی ندارن.

حالا بگذریم که سیستم بانکی‌ این کشور اسلامی با اصول مبتنی‌ بر ربا اداره می‌شه و به دلیل بالا بودن نرخ بهرهٔ وام‌ها و همچنین سپرده ها،ذات عمل سرمایه گذاری در کل جامعه زیر سوال رفته و نه تنها کسی‌ توان اون رو نداره بلکه علاقه‌ای هم نشون داده نمی‌شه. (سود ۱۹،۲۰،۲۴ درصد و مرکب و از این جور چیزا دیگه…مگه دور از جون آدم خره؟)

حالا بگذریم که دولت به عنوانه بزرگترین دللال عرصهٔ تجارت رونقی به این شغل شریف داده که در تاریخ بی‌ نظیر هست و جامعه‌ای رو از تلاش اقتصادی باز داشته.

حالا بگذریم که دبی با ثروت و پول و دارایی این ملت دبی شده و مردم ما حسرت فقط یک بار سفر به اونجا رو دارن ، در حالی‌ که حق شهر‌های محروم ایران بود که آباد بشه.

حالا بگذریم که هر جنس و قلم کالا‌ای که به ذهن مبارک شما و عقل ناقص من خطور میکنه زیر سلطهٔ یه باند مافیایی متشکل از حضرات آقا زاده‌ها اداره می‌شه…

اینها فقط چند تا از هزاران دست گلی‌ هست که حاکمان نظام اقتصادی ما هر روز به آب میدان. تکرار می‌کنم… هرروز 

به خاطره بی‌ عرضگی ه یه سری چوپان صفت خوش چهره و بزدل …

القصه:

مدیریت چه در موارد خاص و چه در مورد عام، چه در کشور داری، چه در خونه داری کار هر بزی نیست. حتی اگر این بز دکتری اقتصاد یا مدیریت یا مهندسی عمران یا هر علم دیگه‌ای رو داشته باشه،و حتی اگه ۱۰۰۰ تا گوسفندو هم بلد باشه ببره چرا و برگردون. 

بچه که بودیم برای اینکه رفقا یه کاری رو که با هم عهد بستیم انجام ندن، یه فحش می‌‌بستن که هرکی‌ این کارو بکنه فلان هست یا اینکه فلان می‌شه.

این جمله هم انگار که میگه هر کی‌ بره پی‌ اقتصاد…..دور از جون شما

یا حق

دل تنگی…

به نام صاحب دل
ای خدا دلم تنگه…

دلم تنگه…

دلم تنگه آفتاب گرم و دلنشین ظهر و همراه با نسیم خنک و فرحبخش شهرمه.

دلم تنگه صدای موذن اردبیلی با صدای ملکوتی و آسمونیشه که ظهرها از بلندگوهای مسجد سر محلمون پخش می‌شه و آدم و ناغفل به یه جای دیگه میبره…

یهو میبینی‌ تو آسمونی….

جز خودتو خدا هیشکی دیگه نیس…

دلم تنگه بدو بدو‌های قبل افطار مردم خسته و روزه دار

که یا مهمون هستن یا مهموندار

یا که عجله دارن برای رسیدن به کوچهٔ یاد

دلم برای هیاهوی بازار افطار شهرم با همهٔ شلوغ پلوغش،با همهٔ قشنگیاش، با خرمای درجه یک بمش،با میوه‌های درهمش،با شیرینی‌ هاش ، با تلخی‌ هاش، تنگه.

دلم برای اون پیشه ورها که سعی‌ می‌کنن تو این یه ماه قسم حضرت عباس نخورن

برای همهٔ عرق خوراش که این یه ماهو نمیخورن

برای همهٔ لات و لوتش که به حرمت این ماه شیطنت و شلوغ نمی‌ کنن ، تنگه

دلم برای “ربنا…” تنگه…

دلم می‌خواد فریاد بکشم  و با تمام ذره ذره وجودم بخنم ” ربنا اغفر لنا…”

دلم برای خلوت دم اذان مغرب و کوچه‌های خالی‌ دم افطار که حتی پرنده هم توش پر نمی‌‌زنه تنگه…

هوای گرگ و میش…

دلم برای عطر و بوی غذا‌های مادرم که از آشپز خونه می‌زنه بیرون و آدم و مست و ملنگ می‌کنه تنگه

برای موقع اومدن پدرم که با نون روغنی و کماج و زولبیا و بامیا برمیگرده خونه

برای مهمونی‌های افطار

گرچه دیگه هیچ کی‌ دل و دماغ مهمونی دادن و نداره دیگه، با این همه مشکلات و گرفتاری ها

اما هر چی‌ باشه رسم دیگه

دلم برای راسم و رسوم‌های قشنگش تنگه

دلم تنگه…

برای گپ و حرف خودمونی‌ و تعارف تیک پاره کردنا و قربون صدقه رفتنا…

برای شبای پر ستاره آسمان خانهٔ پدری…

بنویس از آنچه که بود…

به نام جــــــــــانبخش

نوشته ات تکانم داد، مثل همیشه

اما این بار…

 

یادم آمد روزهایی راکه تازه سری توی سرها در آورده بودم. تازه خودم را در مسیر جریان نوپا اما پر حکایت اصلاح طلبی بعد از سالها سکوت پیدا کرده بودم.

دانشجویی بودم مشتاق و پر امید که دلش برای خاک استوار و زرین میهنش می تپید.

عاشقی بودم که جان و روحش فدای مردمی خونگرم، آرام و صبور با فرهنگی بدیع و اصیل بود. مردمی که در عین اندوه،همیشه شــــــــاد و غرق شادی ، ….

جوانی بودم که در دوران پر مشقت ، پر حکایت و پر از باید ها و شاید های جنگ خانمانسوز پا گرفته بود،

در خانه پدری جز عشق به مام میهن نیاموخته بود و آرزویش تنها جرعه ای آسایش برای مردم درمانده از سرنوشت نامعلوم و بیچاره از جبر حماقتها بود.

تو می نوشتی و دیگران هم.

آنانکه میخواندند اما مردمان بودند.

تو را پیدا کردم در حاشیه صفحۀ روزنامه ای دگراندیش.

زیبا می نوشتی…

دلم شاد میشد از نکته سنجی ات.

گاه خنده بر لبم می نشست و گاه اشک بر گونه. گاه دلم می لرزید از جسارتت.

نامت را به خاطر سپردم،

ستون پنجم ات شد روزنامه ام…

خبر داغ از تو می خواندم

روزنامه ها پی هم بسته می شدند و ما همه نگران از دست دادن سوسوی نور امیدی که تو و دوستانت حافظ آن بودید.

زبان تو، زبانتان، شد زبان دانشجو…

حسنی ات شد گرمی بخش محفل ها.

نوشتی و ما آلودۀ خواندن. نه به خاطر شادی و خنده، نه…

 به خاطر بازگوی آنچه که هر روز میدیدیم و می شنیدیم.

اما آنچه تو می نوشتی حرف دل عام بود، صدای خاموش ملت…

 

 

میدانم که سنگ خارا هم در برابر امواج فرسایش جبری را به جان میخرد، اما همچنان سنگ خاراست.

میدانم که روح و جسم  مردان و زنان این مرز و بوم زیر آماج ناملایمات نه امروز، نه تنها در دهه های اخیر، که در طول تاریخ به دست نا مردمان ساییده و پژمرده شده، اما با این حال طراوت و اصالت باطنی خود را به هر قیمتی که شده حفظ می کند.

میدانم که دغدغه ات عین کلمۀ  ” تضاد ها ” ست

میدانم که خسته ای…

 

نه از نوشتن، که هنر توست

نه از جنگیدن، که هدف توست

نه از تکرار آنچه باید یادآوری شود…که میراث آیندگان است و بس.

 

تو خسته ای چون حکایات سرنوشتمان مسلسل وار بر پیکرۀ بی رمق روزمره گی بیداد می کند.

تو خسته ای چون به دنبال گمشده مان در طوفانی سخت فریاد می کشی ، اما صدایت …

باز دلنشین است.

 

ما هم خسته ایم ، یاور.

نه از خواندن…که سلاح ماست

نه از جنگیدن… که هدف ماست

نه از تکرار آنچه باید تکرار شود.

 

که ساییده روح مان را سیل عظیم و عصیانگر، اما تو خالی.

که صدایمان در سکوت بعد از طوفان گم است

که یاریگری نیست.

 

ما هم خسته ایم از تضــــــــــــــادها

 

ما هم پر شکسته ایم، یاور.

که شکستند پرهامان را به وقت اوج گرفتن.

نه فقط به وقت تموز،که هر زمان که موسم پر گشودن بود.

 

الغرض…

 

عادت نکن به نوشتن!

عادت سوزنده است و بازدارنده.

که آنچه به ما کرد همین عادت بود به آنچه نمی بایست باشد.

که….

 

بنویس آنچه باید…

به خاطر عطش منتظران.

تا مرهمی باشد برای آنانکه زبان به داغ  زمانه بسته دارند.

 

بنویس تا زنده بماند روح بزرگ و خستگی ناپذیر مام میهن که در عین آرامش و گذشت، تازیانۀ نامردمان را بر شانه های خود با استقامتی بزرگوارانه پذیراست به امید روزی که سربلند برخیزد.

 

بنویس تا یادمان نرود، آنچه به آن خو گرفته ایم، آن نیست که باید،

که حقیقت ماندنی است،

که قیمت زندگی و آزادگی ارزان نیست.

 

بنویس تا دیگران، بازیگران، یاریگران بخاطر بیاورند آنچه باید.

 

بنویس به امید روزی که نوشتنت، خاطره ای خوش شود از سرنوشت خانۀ پدری.

و امید به ساختن فردایی بهتر…

 

بنویس به نام آنکه به نامش جهان به دوران است

به عشق آنچه نبودش، دوزخ مردمان است

 

بنویس سید،

بنویس!!!

 

 

 

یا حق.

 

منطق ریاضی…

همه ما به نحوی با ریاضیات و منطق ریاضی از دوران شیرین و پر خاطره درس و مدرسه آشنایی داریم. شاید هم بتوان به جرعت ادعا کرد که بیشتر از بقیه اقوام موجود در دنیا ( البته بصورت عام)/.

و کاملا بر همه ما مسلم و مبرهن است که مویی لای درز این علم کهن و پیر نمیرود. مگر به امر حضرت والا…( به اعتقاد ریاضی دانان متعهد و فرهیخته)

اما یه چیزی هست که حتی یه دانش آموز تنبل و فراری از این مقوله هم راحتتر از قضیه فیثاغورس میتواند اثبات کند و آن چیزی نیست مگر قضیه شیرین و جالب «کـُـــــــــــــــردان»

از هر روشی که بخواهین میشه اثباتش کرد. برهان خلف یا استنتاج یا شاید استقرا…

اما لازم نیس زیادی خودمونو تو دردسر بندازیم، یه p آنگاه q ســــــــــــــــــــــاده کارو حل میکنه….

فرضیات:            وجود جامعه اسلامی عاری از هر گونه فساد

                      وجود یک رییس جمهور متعهد و زیبا همراه با هاله نور

                      وزیر تحصیل کردۀ فرنگ ( اون هم از کجا؟ آکسفورد )

 

حــــــــکم:         خودش که میگه گیشنیزه… 

 

حل مساله:   فرض می کنیم در یک جامعه اسلامی عاری از هر گونه فساد در زیر سایه یک رییس جمهور لایق و متعهد زندگی میکنیم که همیشه یه هالۀ نور به دور سرش داره و فرض می کنیم که همۀ هم و غم این فرشتۀ نجات خدمت به مردم باشه و زیبا و عاقل هم باشه . با توجه به اصول منطقی و حکمت عملی ( که کار از ما بهتران است و اصلا به ما ربطی ندارد…) صحت فعل  ” انتخاب” لازمه سه شرط است در نزد اهل خرد…

             اول : بلوغ جسمی

             دویم: بلوغ ذهنی ( در اصطلاح عامیانه عقل)

             سیم: شناخت و آگاهی در امور

 از آنجایی که در خانۀ پدری هیچ گاه (خاکم به دهن)، هیچ گاه شخص ناآگاه بر مسند نمی نشیند و آنکه نشسته کاملا احاطه بر زیردستان و صداقت              و تعهد و کارآیی آنها داشته ؛ درست مثل خودش، پس شرط سیم صادق بوده و به بقیه می پردازیم.  از طرفی چون نامبرده صاحب فرزندان ذکور و اناث می باشد و نیز محاصن بسیجی دارد، پس شرط اول نیز برقرار است. با توجه به اینکه در فضیه مذکور انتخاب وزیر دانشمندی مثل کردان مد نظر است و او مدرک از دانشگاه آکسفورد دارد که حتی اسمش را روی لغت نامه ها هم می نویسند، و به دلیل شیطنت دشمنان ناگهان این مدرک قلابی از آب در آمده، با توجه به اصول ریاضی و کمی تفکر ناقابل می توان استنباط کرد که فقط شرط دوم در این قضیه صادق نیست.

         بقیه اثبات و نتیجه گیری به عهدۀ خوانندۀ مطلب

 

 یا حق…!

حماسۀ فردا…

عاقبت ای خاک جانبخش وطن، می سازمت

                                                    گر هزاران ره شوی ویرانه، من می سازمت

گاه بیلم در کف و گاهی قلم ، یعنی که من

                                                    با قلم یا بیل، ای خاک وطن می سازمت

آب اگر سفیانیانِ عصر بستندم به روی

                                                     من به آبِ اشکِ چشمِ خویشتن، میسازمت

من قوی بازویم و با آبرو و غیرتم

                                                    با غبار صورت و خون جگر ، می سازمت

خصم اگر همچون شهیدان پیکرم در خون کند

                                                    من برون از گور گشته، با کفن می سازمت…

ملکا…

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی

نروم جز به همان ره که توام راهنمائی

 

بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی

 

همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم         

همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی

 

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی        

تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنائی

 

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و سخائی

 

لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی

حكیم سنایی

 

صدای قلبم…

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان. بساطش را پهن کرده بود. فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

 توی بساطش همه چیز بود. غرور … حرص … دروغ و خیانت …. جاه طلبی و قدرت …

هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را …

شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد…

 از او نفرت داشتم. انگار که ذهنم را خوانده باشد…

مذیانه خندید و گفت: من که کاری با کشی ندارم!
فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم… نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد…. می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شده اند !

 جوابش را ندادم. آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق می کنی … تو عاشقی … و قلب عاشق کلیدی ندارد… این ها ساده اند و گرسنه به جای هر چیزی فریب می خورند…

از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم حرف بزند …. و او هی گفت و گفت و گفت … ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عشق افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود…. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم… بگذار بکیار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد … بگذار یکبار هم او فریب بخورد… به خانه آمدم و در جعبه کوچک عشق را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود… جعبه عشق دروغی از دستم افتاد و غرذور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم… دستم را روی قلبم گذاشتم. نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام… تمام راه دویدم و لعنتش کردم. می خواستم قلبم را پس بگیرم… به میدان رسیدم … شیطان اما نبود …. آن وقت نشستم اشک ریختم. از ته دل اشک هایم که تمام شد. بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم …

 صدای قلبم را …

 

شرح عاشقی…

در روح و جان من، می مانی ای وطن

                              به زیر پافِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن

                             که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران

                            ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان

ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان

                            ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان

سبزی سر چمن ، سرخی خون من

                           سپیدیِ طلوعِ سحر ، به پرچمت نشسته

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن

                          بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته…

 

از قدیم و ندیم گفتن: هر کجا که روی آسمان همین رنگ است.

اما واقعاً اینطوره؟

توی دنیای درندشت دیروزی و دهکدۀ جهانیِ امروزی ظاهرِ امر هم همینو نشون میده.یعنی آسمون همون آبی هست که بود،گرچه به لطف آلودگی هوا که دسته گل انسان متمدن و خودخواه امروزی هست،  الان فقط تو بعضی جاها میشه آبی بکرِ آسمون یا به قولی آسمان نیلگون رو تماشا کرد. یا اینکه با یکی از پروازهای هواپیمایی ایران ایر یه پرواز کاملاً آسوده و مطمئن انجام داد و تو اوج آسمون اگر آدم خونسردی باشید و به فکر جون خودتون نباشید ، آبی آسمون زیبای خدا رو ببینین.

الغرض…

شرق، غرب، شمال یا جنوبِ این دنیا، هر جا که آدم زندگی کنه، به سبک زندگیش عادت کنه، با مردمش بُر بخوره، ارزشهای فرهنگی منطقه رو درک کنه، با مشکلاتشون آشنا بشه و نکات مثبت و منفی فرهنگ اونها رو با اونی که خودش بهش تعلق داره مقایسه بکنه، آخرالامر به این نتیجۀ اخلاقی خواهد رسید که…

هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. با این تفاوت که… آسمون یه جا آبی و آفتابیِ، آسمون یه جای دیگه هم آبی هست اما ابری و تیره و تارِ. یه جا بارون نم نم گونۀ آدم و نوازش میکنه، اما جای دیگه شُرشُر سقف خونه رو سوراخ میکنه… یه جا برفش مایۀ تفریح میشه، جای دیگه جون مردم رو میگیره.

این نه تنها در مورد فرهنگها بلکه در مورد سیاست و اقتصاد و اخلاق و … هم صادق هست، اما فرقش اینه که در مورد ابری بودن آسمون نمیشه کاری کرد چون صاحبش اونجوری مقدر کرده. امما…

صاحب آسمون فرهنگ و ادب و سیاست و اقتصاد و اخلاق ، کسی نیست بجز من و تو. ما هستیم که تصمیم میگیریم که آفتابی و خوشایند باشه یا بوران و کولاک.

به هوش باید که،  بی تفاوتی به این مال و منال توی این زمونه روا نیست…

« یا حق»

  

daryoush.jpgسپاس بی کرانِ من، این بندۀ حقیرِ سراپا نیاز، مر او را، که بهارِ زیبا را همراه با نعمتهای بی نظیر و بی بدیل بر ما و بر همۀ موجودات کائنات ارزانی داشته .

سپاس مر او را، که مرا ،بندۀ خود، انسان، ایرانی و آزاد آفریده.

و نوروز را آغاز خلقت، زندگی، طراوت وشادی و سرور مقرر نموده ، و ما ایرانیان را به وجود آن مفتخر.

جشن میگیریم  نوروز را به پاس الطاف بی شمار پروردگار مهربان و به میمنت آمدن بهار.

 مبارک و فرخنده باد نوروز 

پایدار باد ایران زمین

سرفراز باد ایرانی 

daryoush2.jpg

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »